در باغ قریب ... به یاد سوختههای c130
ديروز با عدهاي دوست قديمي دهها كيلومتر راه رفتيم تا ياد يكي از شهداي سانحه سقوط C130 را تجديد و زمزمه كنيم . نكا، شهري كه تا سه سال قبل فقط جنگل، رودخانه و گردش را براي مسافرت بهار و تابستان تداعي ميكرد، امروز با آب و هواي لطيف و بارانياش چهره "حسن قريب" عكاس خوب خبرگزاري را يادآوري ميكند كه 3 سال قبل پرواز كرد.

يادم هست آن موقعها كه گاهي براي تصويربرداري همراهم ميشد آن قدر كم حرف بود كه بايد براي فرار از تنهايي چانه گرمي ميكردم و به قول خيلي از دوستان روزنامهنگار، فك ميزدم كه ايشان دو كلام حرف بزند! مراوده دائمي نداشتيم اما حداقل 20- ۱0 برنامه خبري را با هم پوشش داديم. او به عنوان عكاس و من به عنوان خبرنگار؛ آدم ساكتي بود و كم درد سر. خيلي از بچههاي رسانه به خوي دروني و توداري او عادت نداشتند. اين را به خاطر اين ميگويم كه خيلي عكاسها هميشه با غر و لند همراه يك گزارشگر پا به دادگاه ميگذاشتند يا پشت درهاي بسته يك سازمان يا بيمارستان و خلاصه محل خبري ميايستادند تا سوژه بيرون بيايد و آنها چيك چيك دست را روي ماشه ديجيتال بگذارند و قد صدها فريم عكس، تصوير بردارند تا براي يك گزارش خبري، عكاسي هم خودنمايي كند...صبوري و متانتش را دوست داشتم.
به هر حال حداقل 4-5 سال ميگذرد و آخرين بار كه با او گپي زدم، هفته قبل از سقوط بود. جلوي در خبرگزاري منتظر ايستاده بودم كه مقابلم ظاهر شد و همكلام شديم. مثل هميشه با صداي پايين و كوتاه حرف زديم و بعد از پرسوجو درباره وضع كاري من و تحصيل او به آرامي براي هم آرزوي موفقيت كرديم. مثل ياد دوستيهاي اين زمانه، زود به بايگاني خاطرات ذهنم وارد شد. چند روز بعد اسم قريب در ليست شهداي رسانه جلوي چشمانم بود...
