صدسالي با هم دوست بوديم. دو سالي در جايي زير يك سقف بر سر يك كار مطبوعاتي بند هم بوديم و نخ دل به دلي به هم مي‌دوختيم.

ما از يك نسل مطبوعاتي بوديم. من از كيهان و او از اطلاعات. او مليح، دلنشين و غيرمنتظره بود و همين ويژگي‌ها، شرط دوم روزنامه‌نگاري را در او كافي مي‌كرد.

                                                                                   

 

او از نسلي بود كه غايت‌ها را مي‌ديد، چون مي‌دانست غايت‌ها، ارزش دروني دارند.

 

دريايي رابطه‌اش را با پيرامون و با وسيله‌ها از همين منظر تعريف مي‌كرد. چون مي‌دانست وسيله‌ها فقط ارزش بيروني دارند. همين بود كه قلم، ميز و كاغذ در توليد خلاقه ادبيات؛ ادبيات روزنامه‌اي، به ارزش دروني ارتقا مي‌يافتند تا غايت‌ها را بسازند، همان‌طوري كه رابطه‌اش با جوان‌ترها خيلي زود، بي‌واسطه و بي‌ملاحظه تكلف و تعارف، دروني مي‌شد.

 

حيف شد. آن چشمان آبي درخشان. آن قامت ظريف و شكننده كه رنج بسيار در بريده راه روزنامه‌نگاري برد، پلك‌ بر هم گذاشت. درست مثل دريا در شب تيره، بي‌حضور آفتاب و ساحل شلوغ، خود را به زمين سپرد و آنچه از دريا به صبح و به ساحلي‌ها رسيد، خاطره مردي بود كه بوي شمال سرسبز را مي‌داد؛ مه‌آلود و باراني، ساده و سليم.

 

شك ندارم در همين نزديكي‌ها كساني از مهر و مودت او معطر شده‌اند. ترديد ندارم همين نزديكي‌ها كساني بوي دريايي بدهند كه اين سال‌ها پاياني عمر، قطره‌قطره در خودش تبخير شد.

 

حالا او در بيداري‌ها و رؤياهاي من قدم مي‌زند و افسوس نيست تا وقتي كه او را مي‌بينم بگويم: مثل هميشه، سيب سبز و آبداري و او بگويد: مخلصيم!

 

فريدون صديقي

 

دريايي در كنار ديگر نام‌آوران آرام گرفت