برگزاری نمایشگاه کتاب و یک سری مسائل کاری چند روزی را برای نوشتن از من گرفت. هر چند با تاخیره، اما باید بگم که متاسفانه نمایشگاه کتاب هیچ امکانی برای ارتباطات از جمله اینترنت نداشت. من مسئولیت اطلاع رسانی یک موسسه بزرگ را بر عهده داشتم با دو نفر نیرو ولی هیهات از این که حتی یک کامپیوتر یا فاکس و ...در اختیار داشته باشیم. هر روز ساندویچ و تا 8 شب یا حتی 10 شب اسیر امور مربوطه. تنها نکته مثبت این نمایشگاه غیر از استقبال مردم، حضور فعال رادیو و خبرگزاری تازه کار کتاب(ibna) بود. به هر حال تمام شد و اگر مشکل مودم حل بشه روزانه آپدیت میکنم.

 ** دیشب برای دومین بار فیلم زیبای بچه میلیون دلاری (Million Dollar Baby) را دیدم. این فیلم با بازی زیبای CLint Eastwood در نقش یک مربی مدیر باشگاه بوکس و Hilary Swank در نقش دختری بوکسور در سال 95 ساخته شده. موضوع فیلم به علاقه وافر یک دختر جوان با نام "مگی" به ورزش بوکس برمی گردد که قصد دارد تا پله آخر این رشته مردانه را طی کند. " فرانک" که با اصرار زیاد دختر و ترفندهای مختلفش وادار به آموزش بوکس به یک دختر شده سرانجام می پذیرد که او به میزان کافی از خشونت مردانه برخوردار است. به نظر می رسد تمام ماجرای فیلم حول این نکته فلسفی می چرخد که "هر آدمی حق دارد یک روز شکست بخورد ". "مگی" که در خانواده ای فقیر و از هم پاشیده رشد کرده و اینک یک مستخدم رستوران است، یک به یک حریفان خشن خود را در رینگ نقش بر زمین می کند و این گونه با اثبات خود، به چیزهای خوبی مثل پول و محبت پدری از سوی مدیر و مربی سالخورده اش دست مییابد اما سرانجام او در اثر ضربه ای خطا از سوی رقیب شکست خورده اش برای کسب عنوان قهرمانی جهان، قطع نخاع و فلج کامل می شود.

دختر جوان که دیگر طعم تشویق مردم و حضور طرفدارانش را چشیده تاب مقاومت در برابر معلولیت را نمی آورد و پیرمرد مربی را وادار می کند تا او را بکشد. فرانک هم که خود را مدیون و عامل فلج بوکسور جوانش میداند، به دنبال روزها کشمکش روحی، سرانجام کپسول هوای دخترک را قطع می کند و با یک سرنگ به زندگی او پایان می دهد. وجه اشتراک این فیلم با ماجرای روزنامه نگاری این است که هر دو به دنبال نیستی و فناشدن در قعر غرور و تشویق هستند. هر دو برای ابراز خود؛ یکی برای شادی مردم و دیگری به عنوان نجات مرد. روزنامه نگار هم مانند یک بوکسور گاهی دانسته به جنگ حریفی می رود که شاید دیگر راه بازگشتی نداشته باشد. به نظر جالب است که هر دو سودای قهرمان شدن دارند.